... اولین هفته اسفندی ما ...
خدا رو شکر که زنده موندم و دوباره اسفند ماه رو دیدم ...
با اینکه از زمستون خوشم نمیاد اما عاشق اسفندم چون همیشه خوش خبر و خبر سال نو و بهار زیبا و دل انگیز رو بهم میده ...
خوب البته این هفته اسفندی ما خوب بود شکر خدا ...

از دوم اسفند که یه پیک نیک سه نفره شاد رو با هم داشتیم بگم ...
که طبق معمول جمعه ها که هوا خوب باشه ، من هوس گشت و گزار به سرم میزنه ...
اما این دفعه با اینکه حال نداشتم اما خودمو ملزم کردم که یه جمعه خوب داشته باشیم ...
سریع بساط جوجه عزیز رو آماده کردم و با هم زدیم بیرون ، تو دل طبیعت نیمه خفته زمستونی ...
تو یه باغ بساط پهن کردیم و بابایی مشغول تهیه آتیش کباب شد و ادامه ماجرای کباب خورون ...
تا غذا حاضر بشه شما حسابی تو باغ که مسطح بود و بی خطر گشت زدی ...
خلاصه یه روز شاد و خوب بود که بعد از نیمه اول پریس پولیس برگشتیم خونه و با پیروزی تیــــــــم محبوب بابایی شادی اونروز کامل شد ...






دومین روز شاد اسفندی هم روز مهندسی پنجم اسفند بود ...
از چند وقت پیش برنامه مفصلی تو ذهنم ریخته بودم برای این روز اما وقتی بابایی گفت که قراره به دعوت سازمان بریم برای جشن فقط به آماده کردن شام مهندسی اکتفا کردم ...
اول تصمیم داشتم غذا های فست فودی آماده کنم اما بابایی به غذاهای سنتی علاقه بیشتری داشت براش خورشت قیمه و زرشک پلو مرغ آماده کردم ...
صبح که بیدار شدم قسمه و مرغ رو پختم و بعد از اینکه از جشن برگشتیم بقیه کارها رو کردم ...
بابایی که از سر کار اومد بعد از بیدار شدن شازده کوچولو آماده شدیم و رفتیم ...
اول نمی خواستم ببرمت و میخواستم بزارمت پیش روحی جون اما چون روحی جون نبود و رفته بود تهران برای دکتر با خودم بردمت و بعد از برگشت از جشن خوشحال بودم که بردمت چون کلی دست زدی و رقصیدی و کم بود بری رو سن و برقصی ...
همه از کارهات کلی می خندیدند ...
اوقات خوبی رو سپری کرده بودیم که خیلی لازممون بود مخصوصا بعد از ایام سوگواری که به خاطر عموی بابایی داشتیم ...
شب هم وقتی برگشتیم خونه سریع شام رو حاضر کردم و خوردیم ...

اینم از هدیه امسال ما به بابایی
( دوستان عزیز آماده شنیدن نظرات گوهر بار شما مثل سال پیش هستیم)

صبح روز بعد هم که از خواب بیدار شدیم خیلی سریع و طی یه عملیات ضربتی و یه دفعه ای تصمیم گرفتم به همراه بابا احمد راهی تهران بشم تا هم شما رو ببرم تا با اریانا بازی کنی و هم خودم خاله هامو ببینم وبرا خودم کفش بخرم ...
خیلی سریع آماده رفتن شدیم ...
تقریبا ساعت 2:45 رسیدیم و بعد از راهی شدن بابا احمد و مادر روحی منو خاله رویا و اریانا رفتیم پارک و شما کلی بازی کردید خیلی هم با همدیگه دوست شده بودید و بعد هم رفتیم پاساژ و کمی تماشا کردیم مغازه هارو و چون شما ها خیلی خسته بودید برگشتیم خونه ...
خیلی کثیف شده بودی وای وای تهران چقدر کثیفه دستات خیلی سیاه شده بود و مالی بودی به صورتت مثل بچه شهرستانی ها شده بودی واقعا 
















بعد از خونه اومدن هم میوه خوردید و براتون خاله غذا گرم کرد و من بهتون دادم ، آریانای بد غذا هم پا به پات می خورد و خاله کلی ذوق کرده بود ...
دیگه هر دو تاتون از خستگی نا نداشتین ...
وقتی بابایی آریانا اومد دنبالش تا ببردش خونه خودشون تو ماشین خوابید و وقتی ما هم راه افتادی تو راه خوابیدی و تا قزوین خواب بودی و شب هم ساعت 12 بازم خوابیدی ...



... اولین هفته اسفندی ما ...
